نثرادبی-
عاشقانه ای برای ماه(ابراهیم حسنلورادمهر)
قالب وبلاگ

 

 

 

 

 

 

ای اشکهایم!  درد غربت انسان را درمانی  جز رهایی نیست.

مرابه  رودهای جاری مژده دهید. مرا به آینه ها برسانید . مرا به زلالی ها لبخند ها  سیب ها مژده دهید .

  مرا به باران برسانید . مرا جاری باشید . مرا دریا باشید.        دیگر تحمل در برکه ماندنم نیست . دیگر نیست.

 

*** ای  لحظه هایم !لحظه های  سرخ عشق باشید .  لحظه ی  نور وزمزمه وسلام باشید .لحظه ی من باشید . که احساس می کنم . دیگر با لحظه هایم حرفی نمانده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

 

 

ای چشمانم! وسعت همه ی دریاها باشید

. طوفانی ترین حادثه ی اقیانوسها باشید .

تا کوچه های باران جاری باشید.

ای چشمانم! که همواره قدرتم می دهید.همواره غربتم را به پنجره های رهایی مژده می دهید .

ای اشکهایم ! که همواره روزگاران را با شما به مر ثیه نشسته ام. با شما به صبح رسانده ام .

ای قرار بی قراری هایم ای اشکهایم دیگر درد روزگاران را تحمل نمی توانم .

از خا کستر وجودم تنها شعله ای باقی مانده است .

ای اشکهایم یاریم کنید که این شعله آرامتر بخواند.که آخرین جرعه وجودم  شعر عشق را به زیبایی به پایان برساند .

[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

 

 

 

ای دستهای من بی تابی مکنید .

ای قلب من! نبض تند عطشت را آرمتر کن .

ای چشمانم وسعت دریا یت را این چنین مشوران . ای طوفان نفسهایم این گونه سینه ام را پامال پایکوبی هامکنید .

 ای لحظه ها مرا دریابید که توانم بریده است .که زمین سنگینی می کند . که هنوز گویا پابندهایی دارم .هنوز تا رهایی ام فاصله هاست . اما نه   .

 ای قلبم پروا مکن نبض سرخ عشق باش .تا رگهای زمان جاری باش فرصتی برای رسیدن باش . با حنجره های سرخ بی تابی فریاد کن. شوکران سرخ رهای ام باش . 

 مرا به نهایت عشق برسان .  مرا سرختر بخوان .  مرا تا رهایی  تا عشق  تا بامدادان  یاری کن .

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه هجدهم تیر 1389 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

ای لحظه هایم  یاریم کنید تا همه ی حرف جهان رابگویم

.همه ی حرف جهان عشق است .وهمه ی حرف دلم نیز.

ای لحظه هایم یک لحظه مرا باشید .یک لحظه مرا پر از

 یقین کنید .یک لحظه سرود رهایی باشید.تا جان زندگی

 را از خون عشق جاری سازم .بی پرده تن جان را به جانان برسانم.تا همه ی تعلقات را خاک کرده باشم.وبر باد داده باشم .

تنها لحظه ای را می پایم که ترانه ای مرا بگوید ولبان کویری

 عشقی مرا زمزمه کند.واین زمزمه در کوچه های روزگاران

 آوازی جاری باشد. آوازی که در عروق روزگاران سرود روشنی است .

 

 

 

[ جمعه سوم اردیبهشت 1389 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

ای لحظه هایم قسم به معصومیتتان که نوری در جانم جاری است.باید لبخندی  شعری یا زمزمه ای باشد . تادر کوچه های روزگاران تا در غریبانه ی خاک تا در مشتهای خشم وبی داد وتنهایی    انسان را به سوی رهایی پنجره ای باشد .

ای لحظه هایم !سر گیجه هایتان را درمانی دارم بیهوده سرگرانی نکنید.لحظه هایم را در لحظه ای خلاصه کنید.در لحظه ای که به عشق ختم می شود.

.نابترین لحظه های جهان را در لحظه ی آسمانی من جمع کنید.لحظه ای طعم همه ی زیبایی های هستی را در جانم بچشانید .مرا لحظه ای روشن کنید.مرا لحظه ای عاشقانه بخوانید.تا آواز همیشه ی عشق باشم .

مرا لحظه ای دولت بدهیدتا  لحظه ای دولت عشق باشم.تا لحظه ای برای همیشه ی عشق آبرو باشم.تا حرمت جهان باشم.

ای  لحظه هایم! عمری دلتنگی هایم را هیچ لحظه ای بر نتابیده است.اینک       می خواهم لحظه ای مرا با نابترین آیه ها تفسیر کنید .با زلال ترین آینه ها برای قصه های عشق و روشنی روایت کنید .

ای عشق من فرزند بی بدیل توام .اگر تنها لحظه ای مرا مستجاب کنی اگر تنها لبخندی نزدیکتر بیایی اگر تنها لحظه ای در خود رها سازی . حماسه ات می شوم.به ثبت می رسم .مستجاب می شوم .

ای لحظه هایم !اتفاقات سبز وزرد بسیاری در زندگیم روی داده است ولی عشق را همواره رنگی دیگرگونه بوده است .عشق با هر رنگی تفسیر شدنی است .

ولی من همواره آنرا سپید دیده ام .که برای عشق هر حادثه ای زیباست .آری عشق سپید است .چون سعادت انسان است چون عشق تقدیر برتر هستی است.

 

 .چون عشق پنجره ای است که از اتاق دنیا به جهان کوچه ها و رود ها ولبخندها نظر دارد .واز آنجا می توان پنجره ی شرقی را  تماشا کرد.  به نور پیوست .

 

عشق زیباترین هدیه ی خدا برای انسان است .ععشق لحظه لحظه ی فرصت رهایی است .

عشق یعنی ای انسان نابترین فرصت زندگی را تصور  تصویر کن.

ای لحظه هایم !مرا به یقین مرا به معراج برسانید .یاریم کنید که لحظه ای تا بهشت  تا انسان تا ملکوت تا حضور رسیده باشم تا با جرعه ای همه ی میخانه ها را به سر کشیده باشم .تا با عربده ای همه ی مستان جهان را لحظه ای بی خویشی ورهایی باشم .تا با زمزمه ای همه ی نیستان ها را هوای بی قراری باشم.

 

 

[ دوشنبه پنجم بهمن 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 برای شش ماهه تاریخ

تیری رها

آواز عاشقا نه ای است

از گلوی عشق برمی خیزد

                              تا گلوی تو امتداد می یابد

بخوان که عاشقانه ات را

                             روزگارخواهد گریست

لبخند می زنی،ابدیتی می سازی در گلویت

این تیر در مدارجهان همیشه جاری است

باید پرتاب میشد

                 شرمساری فاش می ماند

تنها از آن گلوی تو نیست

 

در همه زمانها

               دل عاشقان را نشانه می رود

             تیری که به راٌس خورشید خورده است

وشانه هایش را خون آلود کرده است

 

با سلام بیشتر در وبلاگ نثر می نویسم این بار  ترانه ای آوردیم ببینیم چه می شود .با اینکه با نثر خیلی راحتم و منو راضی می کنه .ونیز خیلی خیلی صمیمی.

 

 

* پنجره به حرمت دوستیهایمان برای محمدحسن پیران

   ***  اشکهایم!درد غربت انسان را درمانی  جز رهایی نیست.مرا به رودهای جاری مژده دهید.مرا به آینه ها برسانید .مرا به زلالی ها لبخند ها  سیب ها مژده دهید .مرا به باران برسانید .مرا جاری باشید .مرا دریا باشید.دیگر تحمل در برکه ماندنم نیست .

 

* ای  لحظه هایم !لحظه سرخ عشق باشید .لحظه نور وزمزمه وسلام باشید .لحظه ی من باشید . که احساس می کنم . دیگر با لحظه هایم حرفی نمانده است .

 

می خوا هم در آخرین لحظه هایم  لحظه ای حرف عشق را گفته باشم .که زیباترین حرف عشق باشم . لحظه هایم را به زیباترین لحظه ها پیوند دهید.

ای لحظه هایم قسم به معصومیتتان که نوری در جانم جاری است.باید لبخندی  شعری یا زمزمه ای باشد . تادر کوچه های روزگاران تا در غریبانه ی خاک تا در مشتهای خشم وبی داد وتنهایی   انسان را به سوی رهایی پنجره ای باشد .

 

 

[ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

 

 

 

 

حضور تو سهمی از بهشت است .

حضورتو معنای بلند زندگی است که لحظه لححظه ی آن مقدس است. پرستیدنی ومبارک است .

ای دستهای من بی تابی مکنید .ای قلب من! نبض تند عطشت را آرمتر کن .ای چشمانم

 وسعت دریا یت را این چنین مشوران ای طوفان نفسهایم این گونه سینه ام را پامال پایکوبی هامکن .

 

.ای لحظه ها مرا دریابید که توانم بریده است .که زمین سنگینی می کند .که هنوز گویا پابندهایی دارم .هنوز تا رهایی ام فاصله هاست .

 اما نه   . ای قلبم پروا مکن نبض سرخ عشق باش .تا رگهای زمان جاری باش فرصتی برای رسیدن باش .با حنجره های سرخ بی تابی فریاد کن. شوکران سرخ رهای ام باش .

مرا به نهایت عشق برسان .مرا سرختر بخوان .مرا تا رهایی  تا عشق  تا بامدادان  یاری کن .

 

ای چشمانم! وسعت همه ی دریاها باشید. طوفانی ترین حادثه ی اقیانوسها باشید .

تا کوچه های باران جاری باشید.ای چشمانم! که همواره قدرتم می دهید.همواره غربتم را به پنجره های رهایی مژده می دهید .ای اشکهایم ! که همواره روزگاران را با شما به مر ثیه نشسته ام. با شما به صبح رسانده ام .ای قرار بی قراری هایم ای اشکهایم   دیگر درد روزگاران را تحمل نمی توانم .

از خا کستر وجودم تنها شعله ای باقی مانده است .

ای اشکهایم یاریم کنید که این شعله آرامتر بخواند.که آخرین جرعه وجودم  شعر عشق را به زیبایی به پایان برساند .

[ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

 

 

 

تورا چون فرشهای ایرانی با نور وحضور وایمان بافته ام .

 عمرم را تار وپود هستی ات کرده ام . و آیه های نور را بر پیکرت نگاشته ام. من تورا بر قامت بامدادان چون حضور روشنی به تماشا نشسته ام.

 من تو را از نقش های کاشی های اصفهان گرفته ام تو را از عر فان بلند ایرانی از تاریخ ممتد سر افرازی از شعرهای عاشقانه ی آینه ها گرفته ام .

ای روشنای جاری! تورا از جاودانه های محمدی تو را از چاه چاه گریه وتنهایی تو را از نفس جاری درد و غربت ونور گرفته ام تورا ازغروب روزی بزرگ در یافته ام .

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

  بانو!

روزگاران را در من مرثیه می خوانند .من درد روزگارانم .در من باحنجره ای ابدی دردی را می گریند تا در عروق زند گی  آواز نور

 جاری باشد.

مهر را  نیکی را روشنی را به خویشتن مژده داده ام من با پنجه ی جادویی محبت تورا می سرایم

 انسان را می سرایم 

 عشق را می سرایم .

ای من دیوانه!  ای آبروی من! ای حرمت انسان!ای راز خوب!

تو را مژده باد به تماشای من

 هنگامی که ستارگان مهتاب را می نوازند و پرندگان حواس مرا به آبی لبریزجلب می کنند .وتکلم سبز درختان با رودخانه ها و تورا مژده باد به لحظه ای که من پر از خورشیدم ونوری مرا هاشور می زند.

تورا مژده باد به شکوهی که گاهی مرا دربرمی گیرد

به عشقی که مراست .به شاخه هایی که با دستهای من آب می نوشند.

به قلبهایی که از محبت من سرشارند به سینایی که در من است به خورشیدی که مرا می تابد وبا انگشت اشاره بامدادان   بلندای افقی را نشانم می دهد.

به تماشای من بیا که فردایی را با امیدو شکوه در کوچه های ترانه و روشنی لبخند می زند.

تو را مژده باد به من که می خواهم مسافر همیشه راستی ونیکی باشم .

و به لحظه های متبرک من با نفس عاشقانه های زلالی وروشن .  

[ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

 

 

 

 

 

 

فریادی که وجود برتر انسان بر می آورد وصدایی که از گلوی سرخترین بامداد انسان آواز برمی آوردوانسان خویش راآرزومیکند وحسرت مقدس وبلندی را ندا می کند  همان آفرین خداوند است .   همان چیزی که در وجود ما   مارا فریاد می کشد.لحظه لحظه ی روشنی ماست. همه ی وجود هستی است. ذات جهان در آن خلاصه شده است.

 جهان یعنی آن راز روشن آن حقیقت عظیمی که روزی قیامت بر لب خواهد آورد. همان حقیقتی که اگر دریابیم می بینیم که با زخمی ترین و شکسته ترین حنجره در سرایش است .در زمزمه و آواز است.

سرودی غمگنانه که ازنیمکره ی روشن آدمی برمی خیزد  نیمکر ای که در آن فریاد جاری آفتاب بلند است .فریاد روشن زندگی جاری است.حقیقت جان عریانش را می نمایاند.نا کجا آباد انسان به مقصد می رسد .وسرگردانی خانه دوست را می یابد.آنجا که آواز عشق بلند است.وبازترین پنجره ها با مردم شهر لبخند می گویند.انجا که فرصت کشف انسان است.

اا چگونه می توانیم آهنگ زخمی خود را کمی التیام بخشسیم  یقینا تا این نای به نیستان وجود خود خود پای نگذارد هماره خواهد نا لیدهماره بی تاب است .هماره چیزی گم کرده است .ودلتنگ است.مگر اینکه تابشی از آنجا به او بتابد.وتحظه ای وجود آدمی را در خویش غرق کند.ولحظه ای در غریبانه ی خاک پنجره ای انسان را به سوی روشنی با شد.آن گاه انسان لحظه ای به دنیای رهایی گام خواهد گذاشت.وپرواز خواهد شد وانالحق خواهد بود حتی با گلوی تمام دار ها و بغض ها فریاد رهایی و آرامش خواهد بود.گلویی که خد را فریاد می کشد.گلویی که عمق زخم انسان را حسرت را روشنی را بامدادان را رهایی را پرواز را قفس را صدا را گندم را و شب را فریاد می کشد.

[ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

بانو!زندگی سیبی نیست که تکلیف ما خوردن ان باشد .زندگی سیبی است که ذره ذره ولحظه لحظه آنرا باید چشیدمز مزه کردو دریافت.زندگی سیبی است که باید همه ی طعم  عطر شکوه احساس راز رنگ صدا رویا و حرف آنرادریافت.

زندگی در دستان ماست .درلحظه لحظه ی لبخندوصداقت وصمیمیت ماست .زندگی رسالت ماست .

زندگی سبز ترین هدیه ی خداست.که مقدمه ی متن وجودی ماست.زندگی با ماست.تنها باید دستانمان را با عشق ومهروایمان به سوی هم بگشاییم. ولحظه ای در تکلم شکوه همدیگرجاری باشیم.زندگی با ماست  هنگامی که با ستاره هاییم

لبخند می زنیم دلهایمان را به یگانگی سوگند می دهیم از محبت می گوییم ولبریز از زلالی ها می شویم خوب می شویم.

**بانو رسالت انسان ازپای افتادن نیست  برپای ایستادن است.

رسالت انسان برترین ماندن است.باعشق ماندن است.انسان ماندن است.آبروی عشق را  انسان را جهان را  پاس داشتن است .

انسان باید به صداهایی جان فرا دهد که وجود برتر ونیرومند او زمزمه می کند.   که انسان صدای وجود برتر خویشتن است.

 تکلم روشنی انسان را همواره یاریگر ویاد آور است. که می خواهد او را به خویشتن برساند در خویشتن نگه دارد وتا تکلم نور  راهی باشد.

رسالت انسان یعنی اینکه وجود برتر خودرا   قاره های دوردست ونا شناخته ی خود را    حقیقت خود را  زندگی کند.

فریادی که وجود برتر انسان بر می آورد وصدایی که از گلوی سرخترین بامداد انسان آواز برمی آوردوانسان خویش راآرزومیکند وحسرت مقدس وبلندی را ندا می کند  همان آفرین خداوند است .   همان چیزی که در وجود ما   مارا فریاد می کشد.لحظه لحظه ی روشنی ماست. همه ی وجود هستی است. ذات جهان در آن خلاصه شده است.

 جهان یعنی آن راز روشن آن حقیقت عظیمی که روزی قیامت بر لب خواهد آورد. همان حقیقتی که اگر دریابیم می بینیم که با زخمی ترین و شکسته ترین حنجره در سرایش است .در زمزمه و آواز است.

[ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

**بانوی زندگی!حرف اولم عشق است.برایم از زندگی بگو.وبا زیبا ترین واژه های جهان برایم ترانه بخوان. چرا در ردیف کردن نابترین واژه هاهم  بخیل باشیم. چرا؟

 

 بانو ! بیا تا خود زندگی را در یابیم .بیا از حاشیه های زندگی دور باشیم وبه جان زندگی چنگ بیازیم.

بیا آن چنان دوست بداریم که بمیریم .آنچنان لبخندی باشیم که  بگرییم.

چنان دستان همدیگر را بگیریم که رهایی باشیم .چنان به هم بیاند یشیم که نبا شیم چنان بیدار باشیم که چون رویا باشیم .چنان باشیم که مثل هیچ کس نباشیم .ان چنان ترانه ای باشیم که سخن عشق باشیم.وحرف آخرعشق

.بیا از آب وآینه بگوییم از مهر بگوییم ازخوبی از لبخند از نوروپاکی وروشنی از خودمان بگوییم.از لبخند خدا بگوییم از راز هستی از دوست داشتن بگوییم.

بانو!آری بیا از خودمان بگوییم وبیم  مدار که هیچ کس مارا نخواند هیچ کس ما را ورق نز ند.لبخند نزند نگرید مز مزه نکند وعشق را به یاد نیاورد.هیچ کس

.

یقین بدار که ما ناب ترینیم ما خوبترین ما رنگین ترینیم.ما آرزوی مستجاب شد ی خداییم.ما کسانی هستیم که خدا را به آرزوها یش رسانده ایم خدارا دوباره به آفرینی نسبت به خود واداشته ایم.خداوند به یقین همواره به عشق مالبخند میزند.

بانو!زندگی سیبی نیست که تکلیف ما خوردن ان باشد .زندگی سیبی است که ذره ذره ولحظه لحظه آنرا باید چشیدمز مزه کردو دریافت.زندگی سیبی است که باید همه ی طعم  عطر شکوه احساس راز رنگ صدا رویا و حرف آنرادریافت

.

زندگی در دستان ماست .درلحظه لحظه ی لبخندوصداقت وصمیمیت ماست .زندگی رسالت ماست

 .

زندگی سبز ترین هدیه ی خداست.که مقدمه ی متن وجودی ماست.زندگی با ماست.تنها باید دستانمان را با عشق ومهروایمان به سوی هم بگشاییم. ولحظه ای در تکلم شکوه همدیگرجاری باشیم.زندگی با ماست  هنگامی که با ستاره هاییم

لبخند می زنیم دلهایمان را به یگانگی سوگند می دهیم از محبت می گوییم ولبریز از زلالی ها می شویم خوب می شویم.

 

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

آساران محلی باصفا در شهرسهرورداست.که چون صدفی این شهر را در بر گرفته است .این کلمه به معنی محل نگهداری اسیران می باشد.در هنگام ورود به شهر در سمت چپ ورودی شهر این تپه رویایی و باصفا واقع شده است .تماشای غروب ازاین جا واقعا زیباست.

 

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]

به نام خدا       زندگی نامه
 ابراهیم حسنلو  (رادمهر)  هستم.. متولد شهرزیبای سهرورد  درشهرستان خدابنده.
 تحصیلاتم را تا دیپلم در همانجا به پایان رساندم .سپس در تربیت معلم پذیرفته شدم ودرمقام معلمی مشغول خدمت شدم .درحین تدریس تحصیلاتم را نیز ادامه میدهم .
وبیشترین علاقه من همواره کتاب بوده است .


.شعر را از دوره راهنمایی شروع کرده ام اوایل شعرطنز می گفتم ودر مدرسه مسائل مدرسه را دراین قالب می گفتم البته حسابی هم طرفدار داشت .شعر را به طور جدی از سال 80 ادامه  داد م .
 بامطالعه وتاحدودی شرکت در محافل شعری و ارتباط مستمر باشاعران برجسته واسا تید ادبیات و شعر    زندگیمان بیشتر رنگ شعر به خود گرفته است.
 من هنرواقعی  را بزرگترین الهام بشریت و پنجره ای به سوی روشنایی می دا نم         ودر مو قعیتهای گوناگون تنها شعر مرا آرام وقرار بوده است.  

 
کودکی ***
زیباترین خاطراتم از دوره ی کودکی است .در کودکی خانه ای داشتیم که واقعا زیبا بود و رو به منظره ی بسیار زیبایی داشت و حیاط بزرگی داشت دراین حیاط انواع درختها ومیوه ها وجود داشت بخصو ص درخت سیب وچشمه بسیار زیبایی این درختا ن را سیراب می کرد.من وبرادرکوچکترم وبچه های عموم بیشتر وقتها  درباغ  حیاط بازی می کردیم البته بدون دعوا هم که همیشه نبود.من بیشتر اوقات خانه درست می کردم .کودکی زیبایی داشتم دریغ که شیطنت های زندگی همیشه به شادی های کوچکمان حسادت می کرد .بعدازمدتی پدرم این خانه را فروخت وبعداز آن چند خانه ی دیگر هم عوض کردیم ولطف سابق دیگر بر نگشت .وروایت رنج ما هم کم کم داشت ورق می خورد.
یادش بخیر شبهای عید من وبرادرم شال بر می داشتیم وبه پشت بام خانه همسایه ها وفامیلها می رفتیم وازروزن خانه ها شال را می انداختیم هرکسی چیزی می بست مثل کشمش وجوراب وپول  و ازاین جور چیزها. این رسم درحال حاضر تقریبا فراموش شده است. ازرسمهای دیگر عید   پای بردن می باشد که همان هدیه برای عمه و خاله ومادربزرگ وبعضی فامیل ها است که اکنون نیز شکرخدا برپاست.
.
درآن روزها با مادر بزر گم خیلی مانوس بودم .وایشان هرجا که می رفتند من هم می رفتم وبیشتر وقتها پیش ایشان بودم .
درمدرسه هم دانش آموز تقریبا درس خوانی بودم .در درس انشا خیلی خوب می نوشتم .دردرس ریاضی ضعیف بودم .با معلمان هم ارتباط خوبی داشتم .بخصوص کلاس اول شبیه قصه بود.قصه ای که یاد آن مرا دلگیر میکند.


نوجوانی
د وره ای که دارای اتفا قات خوشایند  وناخوشایند برای خانواده ی ما بود.البته چند سالی را درشهرگلستان رباط کریم هم زندگی کردیم .ودر دوره ی دبیرستان باز هم به سهرورد بر گشتیم .ازهمان اوایل دبیرستان خودرا برای دانشگاه آماده می کردم .وکارهای خانه ودیگر کارها را هم انجام می دادم .
در دبیرستان شعرهای طنز می سرودم ودر مدرسه می خواندم .درکل زندگی سختی داشتیم .در خانواده ی ماهم متاسفانه مشکلی پیداشده بود که زندگی را برایمان زهر کرده بود .ناگفته نماند که کودکی ونوجوانی وجوانی واقعا از زندگی خسته ام کرده اندو از این به بعد را فقط خدا می داند.
همیشه آرزو میکنم همه ی انسانهای خوب به آرزوهای خوبشان برسند.و خدا ما  بدها راهم مورد رحمت ولطف خود قرار بدهد.ان شاءالله


جوانی و...
بعداز دبیرستان در تربیت معلم همدان  پذیرفته شدم .که این هدیه بزرگ خدا به من بود.دو سال درآنجا درس خواندم .درآنجاهم بیشتر وقتها به فکر خانواده ام بودم .بعد از آن به شهرمان بر گشتم واز آن زمان به بعد درمدرسه های شهرو روستای شهرستان مان مشغول خدمت هستم .تحصیلاتم را هم در حین تدریس ادامه می دهم.
در سال 1382  اولین مجموعه شعری خود را  منتشر کردم .
با اساتید وشاعران برجسته کشورهم ارتباط مستمر دارم.وشعرهایم رابرای نقد برایشان می فرستم .
وشعرهایم در بعضی نشریات وروزنامه ها منتشر میشود.


   
درسال 1388  مجموعه شعر   تورا برای عشق برمی گزینم   منتشرشد .این مجموعه توسط انتشارات هزاره ی ققنوس منتشر شده است . و دارای شعرهای سپید غزل ترانه ونیمایی است .که امیدوارم مورد پسند مخاطبان هم واقع شود.
بیشتر مطالب روزانه ومقالاتم را در وبلاگم می نویسم  .
نثر ادبی راهم خیلی دوست دارم و چیز هایی هم می نویسم .آ ب و آینه مجموعه ای دراین قالب می باشد.که توسط انتشارات هزاره ی ققنوس منتشر یافته است.
قبل از ظهرها در مدرسه ام وبعد از ظهر ها درخانه کارهایم را انجام می دهم .و مسافرت را خیلی دوست دارم .

 


[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ] [ ] [ ابراهیم حسنلو رادمهر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به یاد مادرم
عصمت محمدی
که لحظه لحظه ی محبت بود.







عاشقانه ای برای ماه
shakhe2@yahoo.com
09193477909 پیامک



اینجا زیبای من است.وصمیمانه های من.


عزیزانی
که این وبلاگ را لینک می کنند
اطلاع بدهند
تا ماهم به سوی کوچه باغشان
پنجره ای داشته باشیم.